گپي با پاستور نشين آينده -3
مطبوعات، مردم و انتخابات ریاست جمهوری
گذري سريع بر تاريخ معاصر داشته باشم
مي دانم يادداشت اوّل و دوم را خيلي سرسري مطالعه نمودي، امّا براي مدت كوتاهي فكرت را مشغول و حالت را آشفته كرد. در دلت به من لعنت گفتي كه خوابت را پريشان نمودم. اما در اين يادداشت قصد دارم با بيان چند داستان واقعي كه از لابلاي تاريخ برآمده است رفع خستگيت شود.
به توصيه دبير تحريريه كه مطالب مختصر باشد نه مفصل، فهرست وار و آن هم نه از همه سلسله ها، بلكه از چند تا كه بارز و مشخص است، مطالبي را عنوان مي كنم. بنابراين خيلي به گذشته نمي روم بلكه از صفويه شروع مي كنيم.
در سال 880 خورشيدي در ايران در هم ريخته، هرج و مرج بي سابقه اي بوجود آمده بود؛ اسماعيل چهارده ساله - از تبار شيخ صفي الدين اردبيلي – با كمك مريدان و شجاعت خود با عنوان: شاه اسماعيل صفوي (شاه اسماعيل اوّل) پادشاه شد. او ايران را متحد و يكپارچه و براي تكيه زدن شاهان بعدي بر اريكه اي مطمئن، آماده نمود. شاه هاي بعدي يكي پس از ديگري با استفاده از ارادت مردم به خاندان شيخ صفي-الدين اردبيلي و به فراخور لياقت و بيداري خودشان، آمدند و رفتند. در اين ميان، شاه عباس اوّل (شاه عباس بزرگ) از هيجده سالگي زمام امور را در دست گرفت و خوش درخشيد و 42 سال از 989 قمري تا 1038 قمري با اقتدار سلطنت نمود. او هوشيار و آگاه و بيدار بود. شب و روز مشغول بود و براي اينكه از وضع مردم خبر داشته باشد، شب ها با لباس مبدل (لباس درويشي) در كوچه پس كوچه-هاي شهر پرسه مي زد كه از دردهاي اجتماعي آگاهي بدست آورد.
امّا سلاطين بعدي كه حكومت خود را ثابت ديدند، راحت طلب و خوش گذران شدند و با كمك رجال فاسد به غارت دارايي هاي كشور پرداختند و چون موريانه پايه هاي حكومت را خالي مي نمودند. آخر نوبت به شاه سلطان حسين رسيد (1105 تا 1135هجري قمري مطابق 1694 تا 1722 ميلادي) به مدت 30 سال با استفاده از اعتبار صفويه به ويژه آبروي شيخ صفي -الدين اردبيلي در كمال بي عرضه گي و غفلت تمام- بابهره گيري از گذشت و انسانيت ايراني- به همراه اطرافيان بي لياقت دزد، حكومت نكبت بار خودش را ادامه داد. به خصوص از زماني كه يكي از بزرگان به او گفت: «حكومت شما وصل به حكومت آقا امام زمان (عج) خواهد شد.» كار و زندگي را رها نمود، دل گرم و مطمئن در حرم سرا اقامت گزيد و امور را به دست سوگلي ها و خواجگان حرم داد. حتي بجاي سوار شدن براسب، بر خر سوار مي شد و وقت خود را با استخاره و فال و غيره با زنان حرم سرا مي گذرانيد.
در همان زمان عده اي از طايفه غلجايي افغان براي دادخواهي به ايران آمده بودند، كه متوجه شدند ايران صاحبي ندارد. آنها اصفهان را محاصره كرده و فشار تا آن جا بر سر ساكنين آوردند، كه شاه سلطان حسين با دست خود تاج از سر برداشت و بر سر محمود افغان گذاشت. محمود در سال 1726 ميلادي شاه سلطان حسين را به فتواي ملا زعفران با 159 تن از پسران جوان و نوادگانش سر بريد. به تدريج محمود ديوانه شد. اشرف افغان او را كشت و خود بر جاي او نشست و با ظلم و ستم حكومت ننگ آور خود را آغاز نمود. (1137 قمري) ظاهراً حكومت صفويه در اينجا به پايان مي رسد و امّا به گونه اي مجازي براي چند سالي ادامه پيدا مي كند.
***
به اين ترتيب كه نادر از ايل افشار درگز كه براساس شجاعت و اهتمام ذاتي خويش اعتباري براي خود كسب نموده و به عنوان سرداري شناخته مي شد، وارد عرصه گرديده است؛ او كه از ميزان نفوذ خاندان صفوي در ميان مردم آگاه بود، به خدمت پسرشاه سلطان حسين تهماسب كه به نام تهماسب دوم خود را در قزوين شاه خوانده بود درآمد و به قلع و قمع افاغنه پرداخته و آنها را ظاهراً به خونخواهي شاه سلطان حسين تار و مار كرد و عاقبت اشرف افغان را نيز بكشت و تا آنجا كه امكان داشت در يكپارچگي ايران كوشش كرد. سپس طي حوادثي سرانجام در سال 1148 براساس آراء مجمع دشت مغان متشكل از بزرگان، كدخدايان و حكمرانان نواحي مختلف ايران به عنوان نادرشاه حكومت را در دست گرفت و براي 12 سال يعني 1159- تا 1160 ه – ق آبرو و اعتباري و آن هم در حد عالي براي ايران بدست آورد.
نادر در اين 12 سال حتي قبل از آن، يك لحظه استراحت و آرامش براي خود قائل نشد. او با قدرت، سياست و با شمشير و زندگي بر روي زين اسب، اعتبار تازه اي براي كشور تحصيل كرد.
نادر شاه در آخر عمر تغيير رويه داده و ظلم و ستم آغاز نمود. مردم را تحت فشار قرار داد تا ماليات هاي گزافي از آنها دريافت نمايد. مردم به جان آمدند و جايگاه نادر در ميان آنها از بين رفت. تا اينكه قائله اي در قوچان برخاست. او براي خواباندن آن به محل لشگر كشيد. متاسفانه در ميان سردارانش هم جايگاه خود را از دست داده بود. بنابراين شبي در قوچان جمعي از سردارانش به خوابگاهش حمله كرده و او را به قتل رسانيدند. (1160 ه. ق)
سر شب به سر قصد تاراج داشت سحر گه، نه تن سر، نه سر تاج داشت
به يك گردش چرخ نيلوفري نه نادر همي ماند و نه نادري
آنچه از حكومت افشاريه باقي ماند مختصر و جانشيني آنچنان ارزنده، نداشت. فقط براي مدتي بقاياي او در مشهد نيمه حكومتي نموده مجدداً ايران ملوك الطوايفي گرديد. و بقيه قضايا....
با عنايت به محدوديت اين يادداشت از زنديه مي گذريم و به دليل اهميت قاجاريه در شماره فردا به آن مي پردازيم.
چرا راستینیوز؟